جستجو در تأليفات معظم له
 

قرآن، حديث، دعا
زندگينامه
کتابخانه
احکام و فتاوا
دروس
اخبار
ديدارها و ملاقات ها
پيامها
فعاليتهاى فرهنگى
کتابخانه تخصصى فقهى
نگارخانه
پايگاه هاى مرتبط
مناسبتها
معرفى و اخبار دفاتر
صفحه اصلي  

كتابخانه تفسیر پاسداران وحى
صفحات بعد
صفحات قبل
( صفحه 251 )

هر چه بدان فرمان رفته است همان خواهد شد، خواه به رهنمود تو عمل كنم يا آن را وانِهم.

2. ابوبكر حارث بن هشام بر امام (عليه السلام) درآمد و همانند عمر بن عبدالرحمن از ايشان خواست تا به كوفه نرود. امام (عليه السلام) در پاسخ او فرمود:

جَزَاكَ اللهُ خَيْراً يَابْنَ عَمّ، فَقَدْ اَجْهَدَكَ رَأيَكَ، وَمَهْمَا يَقْضِ اللهُ يَكُن. فَقَالَ: اِنَّا للهِ وَعِنْدِاللهِ نَحْتَسِبُ يَا اَبَا عَبْدِاللَّهُ.(1)

اى پسر عمو خداى تو را پاداش نيكو دهاد. تو در اين نظر خيرخواهانه خود را به رنج افكنده اى و آن چه خداى فرمان داده است خواهد شد. سپس فرمود: اى اباعبدالله، ما از خداييم و آن چه انجام دهيم، پاداش آن از خداى طلبيم.

3. عبدالله فرزند عمر - خليفه دوّم - به هنگام بِدْرودِ امام (عليه السلام) عرض كرد:

اى اباعبدالله، تو را به خدا مى سپارم; چرا كه در اين سفر كشته خواهى شد.(2)

4. شيخ فخرالدين طِريحى آورده است كه: امام حسين (عليه السلام) زمين هايى را كه قبر آن حضرت در آن جاست از مردم «نينوا» و «غاضريّه» به شصت هزار درهم خريدارى كرد و به عنوان صدقه به آن ها بازگردانيد. و از آن ها پيمان گرفت كه زيارت كنندگانش را به قبر شريف او ره نمايند و سه روز آن ها را ميهمان كنند.(3)

  • 1. مروّج الذهب، ج3، ص56.
  • 2. بحار الانوار، ج44، ص313.
  • 3. مجمع البحرين، ج5، ص461، ذيل مادّه «كَرْبَل».
( صفحه 252 )

5. سيد محسن امينِ جبل عاملى، مى نويسد: عبدالله بن عباس و عبدالله فرزند زبير به حضور امام (عليه السلام) در آمدند و از آن حضرت خواستند تا از سفر به سوى كوفه بازايستد. امام (عليه السلام) در پاسخ آن ها فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مرا به كارى فرمان داده است كه ناگزير از انجام آن ام.(1)

عبدالله بن عباس پس از شنيدن اين پاسخ در حالى كه «واحسيناً» مى گفت از نزد امام (عليه السلام) بيرون شد.

6. و همو مى نويسد: پس از عبدالله بن عباس و عبدالله فرزند زبير، عبدالله فرزند عمر (خليفه دوم) به حضور آمد و از امام خواست تا با گمراهان (يزيد و يزيديان) سازش كرده و از كشتن و كشته شدن (جنگ) دورى گزيند. امام حسين در پاسخ او فرمود:

اى اباعبدالرحمن آيا نمى دانى كه از پستى دنيا همين بس، كه سر يحيى فرزند زكريا را براى نابكارى از نابكاران بنى اسرائيل پيشكش آوردند؟ تا آنجا كه فرمود: به خدا سوگند، اگر در هر لانه اى باشم بيرون كشند تا بكشند. به خدا سوگند، هم چنان كه يهوديان حريم روزِ «شنبه» را شكستند، حريم مرا بشكنند. به خدا سوگند، تا خون مرا نريزند رهايم نكنند، و چون چنين كردند، خداوند كسى را بر ايشان چيره گرداند كه خوارشان كند، خوارتر از كهنه حيض.(2)

حاصل سخن اين كه، امام حسين (عليه السلام) به همه كسانى كه او را از رفتن به سوى كربلا و رويارويىِ با فرزندان ابوسفيان و پيروانِ شان برحذر مى داشتند فرمود:

  • 1. لواعِجُ الاشجان، ص72.
  • 2. همان، ص73.
( صفحه 253 )

«بايد بروم و مى دانم كه من و ياران من كشته خواهيم شد».

و جالب اين كه ديداركنندگان با آن حضرت نيز مى دانستند امام (عليه السلام) راهى را برگزيده است كه پايان آن شهادت است.

قِصّه ماست كه در هر سرِ بازار بمانْد

قصّه كربلا و شهادت امام حسين (عليه السلام) ، قصّه اى بود كه از پيش، بر سر زبان ها افتاده بود، «خرقه پوشانِ دگر مست گذشتند و گذشت   /   قِصّه ماست كه در هر سر بازار بماند» (حافظ).

افزون بر خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، بسيارى از مسلمانان مدينه نيز، از آن آگاه بودند. آن ها سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله) را كه به هنگام رحلت فرموده بود:

«مالِي وَلِيَزِيدَ لابارَكَ اللهُ فِيهِ اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزِيدَ;(1) مرا با يزيد چكار، خداوند به او خير و بركت ندهاد; بار خدايا! يزيد را از رحمت خود دور دار»، فراموش نكرده بودند. سخنان على (عليه السلام) در مسجد كوفه كه به «سعد وقّاص» فرموده بود: «فرزند نابخرد تو; يعنى عمر سعد، فرزندم حسين را خواهد كشت». گوش ها را نواخته بود. و به همين سان، سخن آن حضرت را كه در راه صفّين در سرزمين «نينوا» فرموده بود:

هَا هُنَا مَنَاخُ رِكَابِهِمْ وَههُنَا، ومَوْضِعُ رِحَالِهِمْ، وَهَا هُنَا مَهْراقُ دِمَائِهِمْ، فِتْيَةٌ مِنْ آلِ مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله) يُقْتَلُونَ بِهذِهِ العَرْصَةِ، تَبْكِي عَلَيْهِمْ السَّمَاءُ وَالاَرْضُ.(2)

  • 1. بحار الانوار، ج44، ص266.
  • 2. دلائل النبوة، ج2، ص581; ذخائر العقبى، ص97; رياض النضرة، ج3، ص201; فصول المهمّة، ج2، صص761 و 762.
( صفحه 254 )

آن جا خوابگاهِ شتران شان و آن جا جاى فرود آمدنِ شان و آن جا شهادتگاهِ شان است. جوانمردانى از خاندان محمّد (صلى الله عليه وآله) در اين ميدان كشته خواهند شد كه آسمان و زمين بر آنها خواهد گريست».

و مهمّ اين كه حسين (عليه السلام) خود، به هنگام ايراد اين سخنان سراپا گوش بود و مى نگريست كه چسان دانه هاى اشك، مرواريدگون، بر گونه هاى على مى غلتيد و مى دانست كه مراد آن حضرت از اين پيش گويى جز او نيست. و اين سخنان را، نه تنها حسين (عليه السلام) ; بلكه همه آن ها كه با على (عليه السلام) بودند ـ دست كم ـ بسيارى از آن ها، مى شنيدند و دريافته بودند كه اين جوانمردان، حسين (عليه السلام) و ياران بزرگوار اويند، كه اين چنين اشك هاى على (عليه السلام) را جارى ساخته است.

آرى! مى شنيدند كه على (عليه السلام) چسان از سرِدرد و شِكْوه، آه مى كشيد و فرزندش حسين (عليه السلام) را به شكيبايى فرا مى خواند:

اَوِّه! اَوِّهْ! مْالِي وَلاِلِ اَبِي سُفْيَانَ، مَالِي وَلاِلِ حَرْبَ; حِزْبِ الشَّيْطانِ وَاَولِيَاءِ اْلكُفْرِ؟ صَبْراً يَا اَبَاعَبْدِالله فَقَدْ لَقِيَ اَبُوكَ مِثْلَ الّذِي تَلْقى مِنْهُمْ.(1)

آه و دريغ! مرا با خاندان ابوسفيان چكار! اى اباعبدالله، صبورى كن، شكيبايى ورز كه پدر تو نيز، مانند آن ستم هايى كه تو از آن ها خواهى ديد، ديده است.

گفت و گوى حبيب بن مظاهر و ميثم تمّار

فضيل بن زبير گويد:

در نزديكى محفلى از محفل هاى بنى اسد، حبيب بن مظاهر و

  • 1. بحار الانوار، ج44، ص252.
( صفحه 255 )

ميثم تمّار، سواره با يكديگر، ديدار كردند و به گفتوگو پرداختند; چنان به يكديگر نزديك شده بودند كه گردنِ اسبانِ شان در كنارِ هم قرار گرفته بود. حبيب بن مظاهر گفت: گويا پيرمردى «اَصْلَعْ» ـ موى پيشِ سر ريخته اى ـ را با شكمى برآمده مى بينم كه در «دارالرِّزق» هندوانه مى فروشد. و به خاطر محبت و دوستى اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، در حالى كه شكم او را دريده اند، به دار آويخته شده است.

ميثم تمّار، نيز در پاسخ حبيب بن مظاهر، چنين گفت: گويا مى بينم مردى سرخ روى را با گيسوانى بافته شده و از دو سوى آويخته، كه به يارى فرزند پيامبرش بپاخاسته و در اين راه كشته مى شود و آن گاه سر او را در كوفه مى چرخانند.

سپس از يكديگر جدا شدند. اهل محفل كه سخنان اين دو بزرگ مرد را شنيده بودند گفتند: ما كسى را دروغگوتر از اين دو، نديده ايم. فضيل گويد: هنوز اهل محفل پراكنده نشده بودند، كه «رشيد هَجَرى» در رسيد و از حبيب بن مظاهر و ميثم تمّار جويا شد. گفتند: هم اكنون از اين جا رفتند و گفت و گوى آن ها را براى رشيد بازگو كردند; رشيد گفت: و امّا ميثم ـ كه خداى او را رحمت كناد ـ فراموش كرده است كه بگويد: افزون بر اين ها، به آورنده سرِ حبيب بن مظاهر، صد درهم بيش از آن چه انتظار مى رود، جايزه خواهند داد. رشيد اين سخن را گفت و رفت. بنى اسد گفتند: به خدا سوگند! اين; يعنى رشيد، از آن دو مرد، دروغگوتر است. و امّا بنى اسد همين ها كه در اين محفل سخنان حبيب بن مظاهر و ميثم تمّار و همين طور، سخنان رشيد هجرى را شنيده بودند، گفتند: چند